صفحه اول
ارتباط با من
بايگاني مطالب وبلاگ
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
همــراز؛ طـراح قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا 
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟
مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !
پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ...
و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....
حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟
مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟!
من از قله نمي آيم ...
دره هم جاي من نيست ...
من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند...
جاده ترك برداشته است از استواري من ...
من كوله بار خويش را بسته ام

زندگي ادامه داره حتي وقتي تو نباشي
اگه آشنابموني يا مثل غريبه ها شي
حتي وقتي واژه عشق با خيانت هم نفس شه
يااگه تموم دنيا واسه پرامون قفس شه
نه خزون نه بهار انگاري روزگار تو رو ازدل من مي رنجوند
ديگه توهرقدم مي گذشتي ازم قلبمو مي لرزوند
زندگي ادامه داره به جلو قصه تكرار
حتي وقتي نبض ساعت بخوابه رودست ديوار
حتي وقتي شعله عشق تونگاهي بي رمق شه
يااگه دفتر شادي روزي خالي ازورق شه
زندگي ادامه داره خوب وبد سفيد ومشكي
تازمانيكه يه لبخندمي شكفه مي چكه اشكي
كسي پله هاي اون روبه عقب برنمي گرده
ولي مي تونه ببينه كه گذشته ها چه كرده
زندگي ادامه داره با من و تو بي من وتو
اين دو روززندگي رو بيا همراه دلم شو
وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده
هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
این بارون چشمام تمومی نداره اخه دلم برای تو یه بی قراره
گفتی نمی خوا مت عاشقت نمی شم گریه هاتم دیگه برا فایده نداره
دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم اینجوری عاشقت بشم
ولی دید که عاشقت کردم اما من واسه تو می مردم دوسم نداشتی غصه می خوردم اخرش دله تو رو بردم
گفتی منو می خوای چی کار تنها برو هر جا می خوای برو
وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده
هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
واسه تو می مردم غصه تو می خوردم یواشکی عکستو با خودم می بردم
تا صبح می شستم کناره عکست بیدار می موندم غصه تو می خوردم
دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم اینجوری عاشقت بشم
ولی دید که عاشقت کردم اما من واسه تو می مردم دوسم نداشتی غصه می خوردم اخرش دله تو رو بردم

دیگری را دوست می داشت
بارها به او گفتم که آیا مرا دوست میداری 
می گفت آری .
آخر از پای شکیب پاسخ آمدم
که راستش را بگو
هر چه که هست
تو را خواهم بخشید !
با آرزوی فراوانی که در دل داشت
گفت آری .
دیگری را دوست میدارم !
من هم در آخر به اوگفتم :
به خاطر این که
این همه مدت به من دروغ گفتی
من نیز به تو دروغ می گویم ...
و تو را نخواهم بخشید !
